|
وبلاگ ادبی حامدنادری(عابدین) | ||
|
وقتی رفتم پشت سرم دست تکان دادی...نمی دانم می گفتی"خدانگهدار" ، یا..."زودتر برگرد"... کمی دیر برگشتم ! و تو ، حتی جواب سلامم را هم ندادی! نمی دانم قهر کرده بودی یا نمی شد جواب داد...! زیر آن همه خاک...!!!؟ _____________________________________________________________ یه مطب دیگه هم بگم چند روز پیش یه جایی مطلبی توجهم رو به خودش جلب کرد که مضمونش این بود: «اگر مدتی برایتان مشکلی پیش نیامد بدانید راه را اشتباه آمده اید»و من می نویسم: دراینکه راه را اشتباه آمده ایم یا نه،جای صحبت نیست... ولی مطمئناً راه رو خوبی نبوده ایم چرا که گفته اند: تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش... ملتمس دعای عاجل، (عابدین)
برچسبها: خدانگهدار , قهر کرده بودی , زیر آن همه خاک , راهرو , تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است راهرو گر ص [ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 11:1 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
حرفی نگوییـــــــد از در از میخ و پهلوی مادر عمر "عزیــز پیمبــــر" دیگر رسیـده به آخـر ای ماه قـامت کمـانی ای مـــــادر آسمـانی وای از غم غربت تو وای از غم بی نشانی بود و نبودم کجایی... یاس کبــودم کجایی... مادر ببین دست خود را سویت گشودم...کجایی بابا علی گشته دیگر بی مونس و یار و یاور خیبر شکن را ببینید!! ...ای وای از قلب حیدر تا قامت تو کمان شد ، قلب من آتشفشان شد آرام جان از دلم رفت تا قبر تو بی نشان شد... عابدین
برچسبها: مرثیه حضرت فاطمه , عزیز پیمبر , ماه قامت کمانی , یاس کبود , قبر بی نشان بقیع [ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 12:3 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
سلام بعد از مدتها گرفتاری و خشکیدن طبع ، امروز یه خورده زور زدم این چندتا بیت حاصل شد.خودم یه بار میخونم خوشم میاد یه بار دیگه متنفر میشم.به هرحال برای خالی نموندن عریضه بد نیست: امروز قلب دربدرت درد می کند فردا نیامده،جگرت درد می کند چشمی نمی شود که ببندی و وا کنی از بس که پلک های ترت درد می کند وقتی نشسته ای و به پا تکیه داده ای یعنی که خسته ای و سرت درد می کند هر وقت پرگشوده ای و جُم نمی خوری یعنی دوباره بال و پرت درد می کند دستت توان ندارد و پایت شکسته است پایت،که لحظه ی گذرت درد می کند قلبی نداری از همه جا باخبر شود چون چشم و گوش کوروکرت درد می کند این حال هرکسی است که عاشق نمی شود حالی که قلب در بدرت درد می کند... ظهرپنج شنبه 91/12/17 برچسبها: قلب دربدر , جگر , درد , سرت درد می کند , عاشق [ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ] [ 12:25 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
باعرض سلام دوغزل تقدیم میکنم.البته اولی مال دوسه سال پیشه: دوست دارم که دم ازضامن آهوبزنم رو به درگـاه رضا آورم و رو بزنم دوست دارم که ادیـبانه بیایم پابوس آری از فاصله،یکمرتبه! زانو بزنم به دلم مانده که فریاد زنم درحرمش یادی ازضامن آهو کنم و هوبزنم آرزو دارم اگر بــار دگر قسمت بــــود حرمش رابه خدا با مژه جاروبزنم
آورده ام...دوبـاره گره...!، تا تو واکنی لطفی کنی، مس دل مارا طلا کنی هیـــــچ آشنا غریــب نوازی بلد نبــود من زائرت شـدم که مـرا آشنا کنی زخـمی ترین کبـــــوتر درگـــاه تو منـم بایدبرای من قفسی دست وپا کنی تاول زده است، دست دل از بند مهرتو محکم گرفته ام که مبـادا رها کنی احسان احسنی بکن ای پادشاه حسن زر کم نمی شود چو نظر برگدا کنی ما درحوالی غـم عـشق تو ساکنیـــم ای هم ولایتی! نکند ترک مـا کنی یادم نبــود هرچه بخواهی همان شود یادت نمی رود که برایم دعـا کنی...؟ من راضی ام ولی به دلم مانده که مرا بایک نظر مســـــافر کرب و بلا کنی برچسبها: ضامن آهو , طلا , زائر , دعا , کرب و بلا [ یکشنبه یکم بهمن 1391 ] [ 18:49 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
این روزها حالم شبیه هیچ کس نیست این روزها با من نفس هم همنفس نیست آزرده ام دلخسته ام افسرده حالم دیگر هوایی در سر و در دل هوس نیست تنها شدن سخت است آن گونه که گویند حتی سزای مرغ بی بال قفس نیست عیبی ندارد طعنه ها را می پذیرم ترسی گل خشکیده را از خار و خس نیست تقویم عمرم را ورق برگشته اما «این روزها»در گیرودار پیش و پس نیست بگذار تا نعره زنان جان بر لب آید شوریده حالی مثل من را ناله بس نیست این روزها مثل همیشه،مثل هرروز... این روز ها حالم شبیه هیچ کس نیست غروب سه شنبه 91/9/14 برچسبها: این روزها , مرغ بی بال قفس , طعنه , تقویم , عمر [ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 10:33 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
هرلحظه دلم مست تولای حسین است و دلم راهی بین الحرمین است، وهمواره به شور است و به شِین است بازاین چه غم و ماتم عظمی است که در خلق زمین است و سماوات چرا یکسره محزون و غمین است؟ قیامت شده انگار ، مگر صور کشیده است سرافیل، ببین مرثیه خوان،مدح کنان ،واعطشا گو شده جبریل مگراین کیست که عالم همه پروانه ی شمع رخ او گشته و دیوانه ی یک شمّه مرامش همه رامش همه دل بسته ی نامش،که نامش نفس باد صبا...،نه نفس و بوی مسیحا...،نه که جان بخش مسیحاست مگر این کیست که افراشته در عالم امکان علم عشق، و شش گوشه ی او شد حرم عشق و شده شاه و گدا ریزه خور خوان عطایش، شود جان جهانی به فدایش خدا کاش کند قسمت ما تذکره ی کرب و بلایش ای کاش بمیرم که شوم زنده ز بویش، شوم مست سبویش،شوم یکسره سرگشته ی کویش... آری دل من آرزوی کرب و بلا داردوهمواره به لب جام بلا داردو عشق شهدا دارد و عمری است که در سوگ فراق است فراقی که پر از سوز و گداز است و به دل راز و نیاز است و سر قصه دراز است... حالا تو بیا حضرت ارباب که دنیا همه غرق است به گرداب ،یک بار مرا اذن بده داخل سرداب ، جا پای تو سجاده ی من باشدو حتی شده در خواب،یک لحظه برایم تو بخوانی غزلی ناب،غزل در شب مهتاب ، غزل از لب ارباب،چه حالی است چه حالی است، و چه میل محالی است...،ارباب کجا و غزل ناب کجا و من سرگشته ی بی ارزش و غرقه به مرداب گناهان وعمری که گذشته همه در خواب کجا... ای یوسف زهرا ، یک تار ز پیراهنت آرام دل عمه ی سادات همان قبله ی حاجات،آرام دل زینب کبراست و آرام دل و روشنی چشم ابوفاضل سقاست حالا تو بیا حضرت ارباب ،یکبار تو بگذار که ما اذن بگیریم تا قامت رعنات ببینیم و بمیریم...
برچسبها: حسین , بین الحرمین , جبریل , زینب , ع [ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 ] [ 16:19 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
هلاک چشم توام یک نظر کنی بد نیست شب دراز غمت را سحرکنی بد نیست به شوق آن که دم مردنم تو را بینم تمام عمر، مرا محتضر کنی بد نیست مفصل است غم دوریت ولی تو اگر... بیایی و غم دل مختصر کنی بد نیست همیشه چشم به راهم قدم به دیده ی منت... شبی زکوچه ی ماهم گذر کنی بد نیست تو آفتاب حضوری طلوع کن یک صبح ز شام تیره ی غیبت حذر کنی بد نیست... [ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 16:35 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
وای بر ما... وای بر ما که فقط رنگ تعلق داریم همچو روبه صفتان لحن تملق داریم وای بر ما که گناه عادت هر روزه ی ماست ما حساب دلمان از همه ی خلق جداست ... وای بر ما که دل فاطمه را بشکستیم دست بخشنده ی آن شیر خدا را بستیم بگذار از در و دیوار نگویم سخت است نه،از آتش و مسمار نگویم سخت است بگذار حرف دلم را بزنم دق کردم بس که در غربت او روز و شب هق هق کردم، عقده ام وا نشدو بغض گلویم را بست باز صد بار دلم در قفس سینه شکست وای بر ما که دل فاطمه را بشکستیم دست بخشنده ی آن شیر خدا را بستیم...
ب [ جمعه بیست و یکم مهر 1391 ] [ 10:52 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
![]()
چندی است در احوال پریشانی خویشم غمناک تر از لحن غزل خوانی خویشم چون قایق بشکسته به گرداب مکافات چندی است غریق دل طوفانی خویشم یک عمر نشستم که رسد شوق بهاران غافل! که به زندان زمستانی خویشم چون لاله ام و داغ به دل خنده به لب هاست عمری است عجین با غم پنهانی خویشم بر تخته سیاه دل من حک شده این حرف تنهایم و خود یار دبستانی خویشم خود شمعم و خود سوخته پروانه درین شام دیری است بدین مرتبه قربانی خویشم از بوی نفس های مسیحای درون است گر زنده ام و وقف مسلمانی خویشم گر اشک نبود عقده ی دل قاتل من بود مدیون غم دیده ی بارانی خویشم یعقوب تر از من نتوان جست به عالم من منتظر یوسف کنعانی خویشم [ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ] [ 19:19 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات تقدیم میکنم: دوباره آمده انگار فصل مهمانی دوباره فصل غزل آمدو غزلخوانی عزیز می شود هر کس که روزه داری کرد عزیز می شود آری به مصر روحانی خلوص نیت خود رابسنج با دل خویش چقدر تشنه ی آبی و طالب نانی نگاه کن چه بلند است بام های زمین چقدر آمده پایین تر عرش ربانی قنوت آینه ها را ببین که با صف نور دعا کنند از ین انعکاس عرفانی چه شاهکار قشنگی است طرح مائده ها خدا چه کرده درین سفره های مهمانی تمام ثانیه های تو چون شب قدرند تمام ثانیه هارا که قدر می دانی دوباره فرصت خوبی است تا پرنده شدن دوباره فرصت خوبی است تا سبک جانی دوباره نوبت سلمان شدن فراهم شد چقدر فاصله کم گشته تا مسلمانی... [ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 9:57 ] [ حامد نادری دره شوری(عابدین) ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||