وبلاگ ادبی حامدنادری(عابدین)

شب بود و تب...خرناسه های گرگ سان مرگ ،

از دور دست کلبه ی احساس ،

در نور فانوسی که مثل یک سر سوزن ،

در لابه لای چادر شب می دود ، پیچید...

شب بود اما ماه پنهان بود

شب بود و باران در میان باد می آمد...

 

گهگاه می دیدم زنی مجنون

دنبال لیلایی مذکر بود

گهگاه می دیدم که کوری مست

شب ، رهنمای کور دیگر بود...

 

نزدیک بود آنجا که خواب آلود

آلوده ی ننگ ابد باشم.

نزدیک بود آنجا که گرگی مست

رگ های من در زیر دندانهاش،

با زوزه ی خوابیده در نایش ،

با سرعت باد از کنار روح بگریزد...

مرگ آن عذاب آسمانی...نه؟!

آیا کسی هم ماند تا از نوح بگریزد؟!

 

نه ؛ این تن رنجور می میرد...

"باید" بمیرد پیر و فرتوت است

این تن سزاوار کفن پیچی است

این تن عجب در فکر تابوت است.

 

من می توانم زنده باشم :

"عشق می ماند"

این جمله را گفتم ولی آرام

در خاطرم یک لحظه شک کردم...

این جمله با قلبم سخن می گفت

این جمله را بر سینه حک کردم...

3/11/93

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن 1393ساعت 12:59 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|

سلام

دلم براتون تنگ شده بوووووووود.قول میدم سعی کنم بیشتر به روز باشم

بعد از مدتها  دوتا طرحواره تقدیم می کنم هرچند قوی نیستند اما گفتم دست خالی نیومده باشم:

 

1-گاهی آسمان بر زخم های ترک خورده ی زمین می گرید وگرنه باریدنش نه از سر شوق است و

نه از روی رحمت...

«کدخدای ده علی آباد می گفت می خواهم زور نگویم اما نمی توانم...»


2-این روزها "دل چران" شده اند تمام چشم چران ها...

کسی چه می داند

شاید

بیشتر از تن ها

دل ها عریانند...


 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 19:45 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|

سلام این هم یه غزل دست و پاشکسته برای دوستانی که کشتن مارو بسکه گفتن چرا به روز نمیکنی.هنوز ویرایش نشده:

یک شب بگیر از من تمام سایه بان ها را

بگذار تا نورت بگیرد کهکشان ها را

سوسوی این استاره ها از چیست ؟می دانی؟

«از بس توزیبایی»ببین چشمک پران ها را...!؟

لطفی بکن دستی بگیر از من که می دانم

هر لحظه می گیری سراغ ناتوان ها را

بگذار هر لحظه بمیرم.با نفسهایت...

...جانی دوباره می دهی چون خسته جان ها را

از این زمین تا ماه...تا تو...راه طولانی است

یک جمعه  پایین تر بیاور آسمان ها را...

عابدین

صبح سه شنبه92/7/16

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 18:16 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|

آدم!

      نقاب عقابی ات را بردار       

تا قاب عکست را

از دیوار دل خرگوشی ام

        بیاویزم!!

---------------------------------------------------------------------------------------------

راستی فردا دارم میرم مشهد...جای همتون یه دعا میکنم میگم خدایا دعای همه رو مستجاب کن اگه به صلاحه...

حلال کنید...

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392ساعت 18:35 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|

سلام دوتا رباعی تقدیم می کنم

دست خودمان که نیست پا بست توییم

گویند که ما سرشته از دست توییم

مخمور هرآنکه  گشت از عشقی ،مرد

سرزنده از آنیم که سرمست توییم


تا از حرمت نفی بلد گردیدیم

تقسیم شدیم و خوب و بد گردیدیم

در خانه ی تنگ و بی چراغ دلمان

از روز ازل حبس ابد گردیدیم

عابدین14/5/92


برچسب‌ها: حبس ابد, نفی بلد, روز ازل, شعر رباعی
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 15:35 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|

سلام. ببخشید یکی دوتا بیت دیگش یادم نیست ناقصه...

بر روی کاغذ با مداد از تو نوشتم

عقلم به جایی قد نداد از تو نوشتم

با آن غلط هایی که در املای من بود...

با آن مداد بی سواد از تو نوشتم

البته نا گفته نماند دست من نیست

گاهی اگر کم یا زیاد از تو نوشتم

عیبی اگر دارد به من ربطی ندارد

قلبم به من دستور داد از تو نوشتم

عابدین


برچسب‌ها: شعر, کاغذ, مداد, دستور قلب, از تو نوشتم
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 10:56 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|

وقتی رفتم پشت سرم دست تکان دادی...نمی دانم می گفتی"خدانگهدار" ،

یا..."زودتر برگرد"...

کمی دیر برگشتم !

           و تو ،

حتی جواب سلامم را هم ندادی!

نمی دانم قهر کرده بودی یا نمی شد جواب داد...!

                                  زیر آن همه خاک...!!!؟

_____________________________________________________________

یه مطب دیگه هم بگم چند روز پیش یه جایی  مطلبی توجهم رو به خودش

جلب کرد که مضمونش این بود:

«اگر مدتی برایتان مشکلی پیش نیامد بدانید راه را اشتباه آمده اید»و من

می نویسم:

دراینکه راه را اشتباه آمده ایم یا نه،جای صحبت نیست...

ولی مطمئناً راه رو خوبی نبوده ایم چرا که گفته اند:

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است

راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش...

ملتمس دعای عاجل، (عابدین



برچسب‌ها: خدانگهدار, قهر کرده بودی, زیر آن همه خاک, راهرو, تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است راهرو گر ص
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 11:1 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|

حرفی نگوییـــــــد از در
از میخ و پهلوی مادر
عمر "عزیــز پیمبــــر"
دیگر رسیـده به آخـر

ای ماه قـامت کمـانی
ای مـــــادر آسمـانی
وای از غم غربت تو
وای از غم بی نشانی

بود و نبودم کجایی...
یاس کبــودم کجایی...
مادر ببین دست خود را
سویت گشودم...کجایی

بابا علی گشته دیگر
بی مونس و یار و یاور
خیبر شکن را ببینید!!
...ای وای از قلب حیدر

تا قامت تو کمان شد ،
قلب من آتشفشان شد
آرام جان از دلم رفت
تا قبر تو بی نشان شد...
عابدین


برچسب‌ها: مرثیه حضرت فاطمه, عزیز پیمبر, ماه قامت کمانی, یاس کبود, قبر بی نشان بقیع
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 12:3 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|

سلام بعد از مدتها گرفتاری و خشکیدن طبع ، امروز یه خورده زور زدم این چندتا بیت حاصل شد.خودم یه بار میخونم خوشم میاد یه بار دیگه متنفر میشم.به هرحال برای خالی نموندن عریضه بد نیست:


امروز قلب دربدرت درد می کند

فردا نیامده،جگرت درد می کند

چشمی نمی شود که ببندی و وا کنی

از بس که پلک های ترت درد می کند

وقتی نشسته ای و به پا تکیه داده ای

یعنی که خسته ای و سرت درد می کند

هر وقت پرگشوده ای و جُم نمی خوری

یعنی دوباره بال و پرت درد می کند

دستت توان ندارد و پایت شکسته است

پایت،که لحظه ی گذرت درد می کند

قلبی نداری از همه جا باخبر شود

چون چشم و گوش کوروکرت درد می کند

این حال هرکسی است که عاشق نمی شود

حالی که قلب در بدرت درد می کند...

ظهرپنج شنبه 91/12/17



برچسب‌ها: قلب دربدر, جگر, درد, سرت درد می کند, عاشق
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 12:25 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|


باعرض سلام دوغزل تقدیم میکنم.البته اولی مال دوسه سال پیشه:


دوست دارم که دم ازضامن آهوبزنم        رو به درگـاه رضا آورم و  رو بزنم

دوست دارم که ادیـبانه بیایم پابوس        آری از فاصله،یکمرتبه! زانو بزنم

به دلم مانده که فریاد زنم درحرمش        یادی ازضامن آهو کنم و هوبزنم

آرزو دارم اگر بــار دگر قسمت بــــود        حرمش رابه خدا با مژه جاروبزنم


آورده ام...دوبـاره گره...!، تا تو  واکنی   

لطفی کنی، مس دل مارا طلا کنی

هیـــــچ آشنا  غریــب نوازی  بلد نبــود      

من زائرت شـدم  که مـرا آشنا کنی

زخـمی ترین کبـــــوتر درگـــاه تو  منـم      

بایدبرای من قفسی دست وپا کنی

تاول زده است، دست دل از بند مهرتو      

محکم گرفته ام  که مبـادا رها کنی

احسان احسنی بکن ای پادشاه حسن

زر کم نمی شود چو نظر برگدا کنی

ما درحوالی غـم عـشق تو  ساکنیـــم      

ای  هم ولایتی!  نکند ترک مـا کنی

یادم نبــود  هرچه بخواهی همان شود    

یادت نمی رود که برایم دعـا کنی...؟

من راضی ام ولی به دلم مانده که مرا      

بایک نظر  مســـــافر کرب و بلا کنی

قبرستان بقيع 14



برچسب‌ها: ضامن آهو, طلا, زائر, دعا, کرب و بلا
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 18:49 توسط حامد نادری دره شوری(عابدین)|


آخرين مطالب
» عشق می ماند
» طرحواره
» یک جمعه پایین تر بیاور...
» سلام یه طرحواره تقدیم می کنم
» چند رباعی
» از تو نوشتم...
» کاش یه خورده قدر همدیگه رو بیشتر بدونیم...
» مرثیه حضرت فاطمه
» قلب در بدر
» امام رضا(ع)
Design By : Pars Skin