تاريخ : یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ | 20:41 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
دنیا شده به کام تمام پلید ها

برگرد ای امید همه ناامید ها

تنها نه آدم و ملک و جن که لیلیا

مجنون شدند از غم عشق تو بید ها

اینجا تمام پنجره ها رو به سوی تو

قفل است و نیست جز تو به دستی کلید ها

اینجا هوا پس است...زمستان قلب هاست...

تقویم گفته بود زیادند عید ها !!

ای کاش تو بیایی و پشت سرت کشند 

صف پشت صف کنار ملائک شهید ها

ننگا که پشتمان خم بار گناه شد

حتی شدیم مایه ی ننگ یزید ها

ما روسیاه...ما که تباهیم و غرق آه

برگرد روشنای دل روسپیدها...

 

حامدنادری

صبح پنجشنبه 94/9/5

telegram.me/hamed_naderi72


برچسب‌ها: پلید, آدم, ملک, جن, تقویم

تاريخ : شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۴ | 15:14 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
هنوز هم

در دل شادترین و شاعرانه ترین دل سروده ها

می توان صدای نی لبک چوپانی را شنید

که در اندوه عشق ،

گله اش را در امان گرگ ها رها کرده است...

"دل" ،

این واژه ی خستگی ناپذیر ،

هنوز هم تیتر اول روزنامه های شهر عشق است ؛

دلی عاشق شد ،

دلی گرفت ،

دلی شکست ،

و دلی مرد...

اما

کسی عبرتی نگرفت...

 

حامد نادری

عصر سه شنبه 94/3/19



تاريخ : سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ | 8:48 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
شاعر عاشق نمی شود  اصلا  عاشقی  در سرشت شاعرهاست

هرکجا شعر باشد و باران حتما آنجا بهشت شاعرهاست

زندگی با غزل به سر برسد... لحظه ی مرگ  شعر تر برسد...

بنویسد غزل و جان بدهد...بهترین سرنوشت شاعرهاست...

 

حامدنادری

عصر پنج شنبه 94/5/8



تاريخ : پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ | 11:16 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
در یک غروب‌ ، در طی یک حادثه ، دلم

لرزید   مثل زلزله ی ناگوار بم

عاشق شدم ؛ رفیق شفیقم به خنده گفت :

عاشق نشو که حال دلت می خورد به هم

عاشق که می شوی نفست بند می شود

انگار کن  مسیر هوا را گرفته غم

عاشق که می شوی ، فقط عاشق نمی شوی 

دیوانه می شوی و به تو می دهند سم...



تاريخ : شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ | 12:59 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
شب بود و تب...خرناسه های گرگ سان مرگ ،

از دور دست کلبه ی احساس ،

در نور فانوسی که مثل یک سر سوزن ،

در لابه لای چادر شب می دود ، پیچید...

شب بود اما ماه پنهان بود

شب بود و باران در میان باد می آمد...

 

گهگاه می دیدم زنی مجنون

دنبال لیلایی مذکر بود

گهگاه می دیدم که کوری مست

شب ، رهنمای کور دیگر بود...

 

نزدیک بود آنجا که خواب آلود

آلوده ی ننگ ابد باشم.

نزدیک بود آنجا که گرگی مست

رگ های من در زیر دندانهاش،

با زوزه ی خوابیده در نایش ،

با سرعت باد از کنار روح بگریزد...

مرگ آن عذاب آسمانی...نه؟!

آیا کسی هم ماند تا از نوح بگریزد؟!

 

نه ؛ این تن رنجور می میرد...

"باید" بمیرد پیر و فرتوت است

این تن سزاوار کفن پیچی است

این تن عجب در فکر تابوت است.

 

من می توانم زنده باشم :

"عشق می ماند"

این جمله را گفتم ولی آرام

در خاطرم یک لحظه شک کردم...

این جمله با قلبم سخن می گفت

این جمله را بر سینه حک کردم...

3/11/93

 

 



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ | 19:45 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
سلام

دلم براتون تنگ شده بوووووووود.قول میدم سعی کنم بیشتر به روز باشم

بعد از مدتها  دوتا طرحواره تقدیم می کنم هرچند قوی نیستند اما گفتم دست خالی نیومده باشم:

 

1-گاهی آسمان بر زخم های ترک خورده ی زمین می گرید وگرنه باریدنش نه از سر شوق است و

نه از روی رحمت...

«کدخدای ده علی آباد می گفت می خواهم زور نگویم اما نمی توانم...»


2-این روزها "دل چران" شده اند تمام چشم چران ها...

کسی چه می داند

شاید

بیشتر از تن ها

دل ها عریانند...


 



تاريخ : چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ | 18:16 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
سلام این هم یه غزل دست و پاشکسته برای دوستانی که کشتن مارو بسکه گفتن چرا به روز نمیکنی.هنوز ویرایش نشده:

یک شب بگیر از من تمام سایه بان ها را

بگذار تا نورت بگیرد کهکشان ها را

سوسوی این استاره ها از چیست ؟می دانی؟

«از بس توزیبایی»ببین چشمک پران ها را...!؟

لطفی بکن دستی بگیر از من که می دانم

هر لحظه می گیری سراغ ناتوان ها را

بگذار هر لحظه بمیرم.با نفسهایت...

...جانی دوباره می دهی چون خسته جان ها را

از این زمین تا ماه...تا تو...راه طولانی است

یک جمعه  پایین تر بیاور آسمان ها را...

عابدین

صبح سه شنبه92/7/16



تاريخ : شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ | 18:35 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
آدم!

      نقاب عقابی ات را بردار       

تا قاب عکست را

از دیوار دل خرگوشی ام

        بیاویزم!!

---------------------------------------------------------------------------------------------

راستی فردا دارم میرم مشهد...جای همتون یه دعا میکنم میگم خدایا دعای همه رو مستجاب کن اگه به صلاحه...

حلال کنید...



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ | 15:35 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
سلام دوتا رباعی تقدیم می کنم

دست خودمان که نیست پا بست توییم

گویند که ما سرشته از دست توییم

مخمور هرآنکه  گشت از عشقی ،مرد

سرزنده از آنیم که سرمست توییم


تا از حرمت نفی بلد گردیدیم

تقسیم شدیم و خوب و بد گردیدیم

در خانه ی تنگ و بی چراغ دلمان

از روز ازل حبس ابد گردیدیم

عابدین14/5/92


برچسب‌ها: حبس ابد, نفی بلد, روز ازل, شعر رباعی

تاريخ : پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ | 10:56 | نویسنده : حامد نادری دره شوری(عابدین)
سلام. ببخشید یکی دوتا بیت دیگش یادم نیست ناقصه...

بر روی کاغذ با مداد از تو نوشتم

عقلم به جایی قد نداد از تو نوشتم

با آن غلط هایی که در املای من بود...

با آن مداد بی سواد از تو نوشتم

البته نا گفته نماند دست من نیست

گاهی اگر کم یا زیاد از تو نوشتم

عیبی اگر دارد به من ربطی ندارد

قلبم به من دستور داد از تو نوشتم

عابدین


برچسب‌ها: شعر, کاغذ, مداد, دستور قلب, از تو نوشتم

  • تپل خان
  • کوفه